تبلیغات
تابش - یادگاری
 
تابش
(Radiation)
چهارشنبه 1391/05/11 :: نویسنده : سید اكبر حسینی

بارها میخواستم بگویم

من نمی دانستم،

لیک نیافتم سنگ صبوری

تا بگویم شرح درد تنهایی

بوی باران می آید

دردها را نباید گفت

باید شست، باید سوخت

به اشک پنهانی، به آه سوزانی

شبی یاد دارم پدرم خاطره می گفت

کودکی بودم پر از شوق و

نمی دانستم همنشینی با موج یعنی چه؟

به هنگامه ی طوفان

در مصاف خشم ناجوانمردان

کاشانه را ویرانه کردند و

شکستند حصر آبادی

خانه ها می سوخت

بر فرازش کرکسان سرمست

بال بر افراشته

دندان تیز کرده

اما نمی دانستند که تاب

نبرد با آبشار را ندارند.

سنگرش ماوی کودکی ام بود

هنوز هم بوی باروت می آمد

بوی خون،.........

کاش می دانستم و فهمیدم

که چرا؟

پدرم خاطره ها را .......

پدرم می گفت:

لاله تنهای صحرا را نچینید

شاید روزگاری قطره ای از اشک یاس

روی آن زمین چکیده باشد.

یا گذر کرده است از آن صحرا آشنایی دردمند

پدرم خاطره ها می گفت

از سوارانی چابک که مرزها را خار کردند

آسمان آن روزها نزدیک بود و کبود

هر سوار گویی فرشته ای بود

و شب های عملیات

که گویی آسمان به زمین دوخته است

یکی وصیت نامه اش را می نوشت

"به پسرم بگویید:

این سرزمین آشیان گرگ و روبه نیست

سرزمین سبز پاکیهاست،

یادگار سهراب و سیاوش هاست....."

پدرم می گفت:

شب های عملیات یادش به خیر

زیارت عاشورا آن شب ها چه حالی داشت؟

دیگر خبر از اکبر و جعفر و محسن نیست

جای پاهاشان لاله روییده است!

.......

برگهای سررسید چه تند می رفتند

اما

بر صفحه ای از صفحه های صاف آن

بی رنگ و بی تجمل نوشته بود:

"سالروز عملیات کربلای یک"

نگاهم بر خطش می رقصید

بزرگتر شدم

نه دیگر خاطره می گفت

نه از دردهایش

اما از پس سکوتش می توان فهمید

یادگاری های جبهه را با خود داشت

چابکسواران همه رفتند

دیگر او تنهاست

دلخوشی او آلبوم عکس بچه هاست

یکیش جاویدالاثر

یکی شهید و

آخری همچون خودش اسیر یادگاریهاست

موج و ترکش، شیمیایی

سرفه های بی امان شبانه از پس هم

همیشه آرزو داشت ای کاش......

دیگر هیچ نمی گفت

اما سکوتش

بلندترین فریادش

رسا و بلیغ بود

آری دیگر از کمین خبری نیست

دیگر از خمپاره ها بوی باروتی نمی آید

آه جبهه، کو سواران، کو سواران

بچه های تفحص تنها پلاکهایشان را می یابند

اما کجایند آن شیرهای غران

کو سواران، کو سواران

لاله تنها معتکف صحرا بود

ارتفاعات ذیل را هم بلد بود

و هم مهران را ، هم دشت عباس را

پدرم همنشین شهدا بود

هم صحبت آیینه ها

هم رزم با موج و

با سواران طوفان همسفر بود

در سینه اش دردها دارد

لیک نمی گوید هیچ

من نفهمیدم چه در دل دارد؟

اما می دانم

که باید سوخت، باید ساخت

نباید گفت هیچ

حتی به باران.


                            آبان85





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1391/05/18 04:05 ق.ظ
حس خوبی داشت نوشتتون
واقعا حس خوبی بود
یاد عموی شهیدم افتادم....
کسی که شهادتش زیادی متفاوت بود...
سید اكبر حسینی

روحش شاد
یادش جاودان
سه شنبه 1391/05/17 06:25 ب.ظ
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند...
.
.
.
درود بر شما...
شما نیز به جمع دوستان من خوش آمدید...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :